ترمهترمه، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای قشنگ ترمه

زیباترین روز دنیا...... سه شنبه سی مهر نود و دو

1392/11/15 23:08
نویسنده : مریم بهادران
101 بازدید
اشتراک گذاری
سه شنبه سی ام مهر 92.ساعت 6صبح قرار بود بیمارستان آتیه باشم.شب قبل که کلی استرس بود نزدیکای صبح بود که یه کم چشام گرم شد.محسن که راحت خوابیده بود.زودتر از اینکه آلارم گوشیم زنگ بخوره بیدار شدم.کم کم آماده شدم برای محسن چای دم کردم.از استرس هر جفتمون سکوت کرده بودیم.حس قشنگی بود.یه کم گنگ بود همه چی...خلاصه. ساعت 6تازه از خونه راه افتادیم.مامانم از خونه بر داشتیم تا رسیدیم بیمارستان ساعت یه ربع به هفت بود.سریع رفتیم طبقه 4اتاق زایمان.من رفتم تو نامه دکترمو دادم خانمه گفت بیا داخل.گفتم اگه دیگه بر نمیگردم از همسرم و مامانم خداحافظی کنم.گفت چرا میری بیرون.حالا بیا تو.رفتم.لباسامو عوض کردم کلی سوالای تکراری ازم پرسیدن.یه آقای پیر خوش تیپ مهربون اومد فشارمو گرفت و گفت من دکتر بیهوشیتم.کلی سوال پرسید و حرف زد.گفتم من میترسم .گفت از چی؟از من؟؟خندیدمو گفتم بیهوشی کامل میخام.از کمر بیحسی میترسم.گفت باشه و رفت.دو تا مامان دیگه هم بودن که منتظر دکتراشون بودن.تا نشستم پیششون یه کم حرف زدیم.گفتن مریض دکتر کاظمی رو ببرید.دکتر اومد.از اتاق زایمان به اتاق عمل راه داشت.از محسن خداحافظی نکردم البته اگه میرفتم پیششون گریه ام میگرفت.شاید اینجوری بهتر بود.خلاصه رفتم تو یه سالن که اتاق عمل میلاد بود.یه راهرو بزرگ دیدم که کلی اتاق داشت.باز پرستارا اومدن و کلی سوال پرسیدن.بردنم تو یکی از اتاق عملا.خوابیدم رو تخت اتاق عمل.سرد بود استرسم داشتم ولی یه جورایی بودم گنگ بودم.پرستارا آماده ام کردن.خانم دکتر که اومد آروم تر شدم.مثل همیشه گفت مریم گلی خوبی؟اسم دختر تو چی میزاری؟گفتم ترمه.ابراز احساسات کرد و همینجور در حال آماده کردن وسایل.بعد با بتادین شکمم شست.یخ کردم.خانم دکتر گفت اگه میشد واست گرمش میکرد!!!!خلاصه دکتر بیهوشی اومد.بلافاصله یه آمپول زد تورگم به صدم ثانیه نکشید تا اومثم بگم گلوم میسوزه.رفتم.بهوش که اومدم گیج بودم جای بخیه ام میسوخت.سردم بود.برام یه چیزی شبیه سشوار زیر پتوم گذاشتن که گرم شم.اما درد داشتم یه کم که هوشیار شدم پرسیدم بچه ام سالمه گفتن آره.ساعت یه ربع به 9بهوش اومدم.ساعت 7.30 رفتم اتاق عمل ساعت 7.44ترمه عزیزم پا به این دنیا گذاشت.منم یه ربع به نه بهوش اومدم.خدا روشکر 
خلاصه از ریکاوری بردنم تو اتاق.محسن برام اتاق خصوصی گرفت.دستش درد نکنه.اصلا تو اتاق دیگه راحت نبودم.اومدم بیرون محسن دیدم دنبال تخت اومد هی میگفت اگه بدونی چقدر زشته بچه ات!!!!پرسیدم چند کیلو بود گفت3360.قد51ماشاالله دخترم خوب بود همه چیش.بردنم تو اتاقم.مامان و بابام نشسته بودن.یه کم درد داشتم.پرستار اومد و مسکن و شیاف زد و رفت .منم کم کم آروم شدم.ترمه رو آوردن پیشم.توپولی و ناز.باید شیر میدادم بهش.انقدر محکم شروع کرد به خوردن.دخمل مامان.شکمو مامان.دورت بگردم.خلاصه من که خیلی خوب بودم بعد مرضیه اومد.کم کم ساعت ملاقات شد و همه اومدن.از دوستای خودم و فامیلا.کلی اتاق شلوغ بود.همه میگفتن بیشتر شبیه منه.حالا ببینیم چی میشه!!!محسن نمیدونم چه حسی داشت!!خیلی دوره من نبود.احساس میکنم یه کم گیج بود.ولی ترمه جونم بابا محسنت نه یه شاخه گلی نه یه کادویی نه حتی یه بوس!!!:-(خیلی ازش توقع داشتم اما......عیب نداره.خلاصه شب مرضیه موند پیشم.مامانم دستش شکسته بود.شانس من!!:'(این همه سال بچه نیاوردم همه چی آ روم بود.اماهمین امسال همه چی بهم ریخته بود.ترمه مامانت خیلی تنها بود.شب اول گذشت.......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)