جمعه سوم آبان 92

اوضاع بد نبود.محسن اصرار داشت بریم خونه مامانش.شب دایی هام اومدن دیدن دخترم.کلا تو فامیل ما بعد از مدت ها بچه کوچولو اومده همه خیلی ذوق دارن.بر عکس خانواده محسن!!!!خیلی عذر میخام که انقدر تلخ مینویسم.هیچ کس جز خدا نمیدونه بر من چه گذشته!!!!خلاصه با اصرار محسن رفتیم خونه مامانش.خیلی بهم رسیدن.پذیراایی کردن.محسن بد اخلاق بود.خسته بود.من احتیاج به محبت و نوارش اون داشتم.اما نفهمید و شنبه اون اتفاق افتاد.همه چیر بهم ریخت.نمیخام بیشتر از این توضیح بدم......
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 18:42
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


جمعه سوم آبان 92
