ترمهترمه، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره

روزهای قشنگ ترمه

اول آبان 92...دومین روز زندگیت

1392/11/16 18:10
نویسنده : مریم بهادران
158 بازدید
اشتراک گذاری
اول آبانچهارشنبه اول آبان 1392.صبح زود دکترم اومد و ترخیص منو امضا کرد.منتظر دکتر ترمه شدیم.دکتر علی کاظمیان.تعریفشو شنیده بودم.قرار بود 9صبح بیاد.یک بعد از ظهر اومد.مامان محسن یزد بود.صبح رسیده بود تهران.و ساعت 9با محسن و مامانم اومدن بیمارستان.خوب بود همه چی.من چند بار پاشده بودم و راه رفته بودم.کلا راضی بودم از عملم.اذیت نشدم.
سر ترخیص که طول کشید محسن گفته بود قصاب و گوسفند ساعت یک دم در خونه باشه.کارامون تو هم شد...محسن مثل همیشه قاطی کرده بود.....:'(داشت جلویه همه دعوامون میشد...باز من هیچی نگفتمو سکوت کردم...خلاصه برگه ترخیص آوردن.تازه واسه من نهار آوردن.دو روز بود هیچی نخورده بودم یه ماهیچه بزرگ با کلی قارچ.دیدنش به هوس مینداخت.انقدر عصبانی و قاطی بود نگذاشت نهار بخورم.منم بغض کرده بودم.داغون بودم.خلاصه سوار ماشین شدم تنها.عینه چی. رانندگی کرد...هیچکس بهش هیچی نگفت.....خلاصه رسیدیم.گوسفند کشتن.تنها از ماشین پیاده شدم.هیشکی حواسش به من نبود.ستوده اومده بود اسفند آماده کرده بود گل ریخته بود تو راهم.یه کم روحیه گرفتم.رفتم دوش گرفتم و همه چی خوب بود.ولی انقدر حرص خوردم کم کمدرد گرفت.شب همه اومدن.دو تا خانواده ها.کادو دادن.عمه اذر اومده بود که بمونه پیشمون.شانس من مامان که نمیتونست.خلاصه بعد شام همه رفتن.دیگه من از دل درد داشتم میمردم.خودم. میدونم بس که حرص خوردم.ترمه جونم نمیخاستم اینا رو بنویسم اما من خیلی تو روزای قشنگی که تو اومدی پیشمون. سختی و ععذاب کشیدم.بسه دیگه ادامه نمیدم.خلاصه تا نصف شب درد کشیدم. تا خوابم برد...
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)